شیر سنگی چاپ
تاریخ : یکشنبه 6 فروردین ماه سال 1385
ای شیر، ای نشسته تو غمگین و سوکوار
ای سنگ سرد سخت
تا کی سوار پیکر تو کودکان کوی
یکبار نیز نعره بکش
غرشی برآر
***
تا دیده ام تو را
خاموش بوده ای
در ذهن همگان
بیگانه بوده ای و فراموش بوده ای
***
در تو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟
در تو کنون مهابت از یاد رفته است
در تو شکوه و شوکت بر باد رفته است
***
باور کنم هنوز
کز چشم وحش جنگل
هر غرش تو باز ره خواب می زند ؟
باور کنم هنوز
از ترس خشم تو
شبها پلنگ از سر کهسار دور دست،
دست طلب به دامن مهتاب می زند ؟
***
از آسمان سربی
یکریز و تند ریزش باران است
از چشم شیر سنگی خونابه سرشک روان است
***
ای شیر سنگی، ای تو چنین واژگونه بخت
ای سنگ سرد سخت
همدرد تو منم
من نیز در مصیبت تو
گریه می کنم .
از منظومه: سالهای صبوری

